تبلیغات
خاطر نوشت های یه دختر

همیشه بخند و با حال باش خخخخخ

بهرتین روز

دوشنبه 15 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سلاممممممممممممممممممم

واییییییییییییییی امروز بهترین روز عمرم بود ، از ساعت 2 رفتیم تولددددددددددد کلی خوش

گذشت کلی عکس و فیلم گرفتیم ساعت 1 تا1/30
نیم ساعته امتحانو با تقلب دادیم من




هیچی نخونده بودم هیو خانم بقل دستی منو عوض کرد یه خرخون اورد پیشم منم مثل اون کپی

کردم 20 نشم 19 میشم باورم نمیشه منی که هیچی نخونده بودم خدایاااااااااااااا شکرت 

ساعت 2 مامان سایه اومد دنبالمو رفتیم ، من خودم لباسم  آستیناش تا نصفه هست لباس سفید (بالا)  از کمر پایین مث دامن ولی خیلیی تنگ بود بعد روی اون بلا که سفید روی یقه یه پاپیون مشکی داره بعد با یه ساپرت پوشیدم آرایشم نکردم چون اوصولا آرایش نمی کنم فقط یه ماتیک پررررررررررر رنگ قرمز زدم ( خیلی رنگش جیغ بود ) با لاک مشکی از نظر خودم که خوب بودم کفش پاشنه بلد هم که بد نیستم خوب باهاشون راه برم توی معمولا مجلس های خودمونی نمی پوشم دیگه یه جور کفش بود اما تخت بود روش پاپیون مشکی بود ورنی هم بود اونو پوشیدم

دیگه کسی نبود جز یه سری از بچه های کلاس و دختر عمو ها و دختر خاله های فاطی که همه رو میشناسم
کلی مسخره بازی دراوردیم دیگه تقربا ساعت 5 بود زنگ زدیم مزدم ازاری تلفنی وای انقدر حال داد

دیگه ساعت 5 بود اودیم خونه

خلاصه خیلی بود یعنیی عالی بود کاشکی سالی دیگه منم باشم تا دوباره چنین جمعی رو ببینم


فعلا بای   

   


تولد

دوشنبه 15 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

تولدت مبارکککککککککککککککک دوست جونیییییییییییییییییییییییییییی عزیزم




به لینک زیر مراجعه کنید
[http://yon.ir/birthcard]



تولدت مبارک فاطمه جان
دوست خلی گلی من

بوسسسسسس

ماچچچچچچ

دستتتتتتتت

هوراااااااااا

   


پیچوندن

یکشنبه 14 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |


سلام
 اول به خودم وشما
وایییییییییی امروز 3تا امتحان رو پیچوندیم زنگ اول که امتحان عربی داشتییم به دبیرش گفتیم خانم ما امروز امتحان ریاضی و دفاعی میان ترم داریم امتحان نگیرید وقتی دبیره اتحاد بچه هارو دید امتحان نگرفت زنگ دوم هم گفتیم خانم امروز امتحان دفاعی میان ترم و عربی داشتیم و ایشون هم امتحان نگرفت  زنگ سوم هم گفتیم خانم امتحان ریاضی و عربی داشتیم امتحان نگیرید و ایشون هم امتحان نگرفت حالا اگه ریاضی و عربی میخوندیم یه حرفی ولی آخه دفاعی خیلی ضایعس بخوای

دیگه زنگ اول،  وایییییی این دبیره منو او هفته دیده میگه تو خیلی دانش آموز خوب و گلی هستی آفرین دخترم بعد امروز منو دیده میگه تو یکی از بدترین دانش آموزان این مدرسه من چقدر به مدیر گفتم تو رو ثبت نام نکنه بهش میگم من نفمیدم خانم یه هفته خوبم هفته بدم میگه حرف نزن هرچی که ن ترجیح بدم همونه ، وات؟؟؟؟

 به قول سایه گور باباش هرهفته یه چیزی میگه ، خالاصه از همون اول سایه و فاطمه انقدر فک زدن دبیره به منت گفت تو بیا جلو بشین منم یه فو.ش آبدار نصار سایه کردم اونم با خنده گفت حاا تو برو. قول میدم دفعه بعدی من جبران کنم ( عوضییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ) خیلی حرصم دراوم

دیگه زنگ تفریح هم که گذشت زنگ ریاضی که انقدر دنیا انقدر مسخره بازی دراورد ، وایییییییییی انقدر خندیدیم که حد نداشت منم سایه حواسش به ریاضی بود بافت موهاشو باز کردم انقدر جیغ جیغ کردخخخخ نمی تونست ببافه بعد من کششو انداخته بودم آشغالی وایی انقدر کیف کردم حرص دیروز رو خالی کردم خخخخ اهااااااا من هواسم نمبود امروز به سارا رفته بود پای تابلو به می خواستم سارا این اشتباه گفتم سیرابی اشتباه لاغ از پای تابلو نیاد سمت من خخخخخ همین که رشید به میز من خانم گفت اگه همین حالا نیای برات 0 میزارم

زنگ آخر هم دفاعی داشتیم که اصن درس حسابش نمی کنیم نشستیم روی زمین داشتیم جرت یا حقیقت بازی می کردیم نوبیت سایه شد جرت رو انتخاب کرد سارا بهش گفت یکی بزن تو گوش رها وای یه لحظه دیدم یه چیزی داغی برخورد کرد به گوشم خیلی بد بود من تا امومدم ببینم سرا چی گفت بیشعورررررررررررررررررررررررررررررررر سایه زد صورتم حالا کاملا قرمزه منم بهدش که جیغ زدم یکی زدم تو گوش سارا که دیگه از این چرت و پرتا نگه خخخخخخخخخخ


فعلا بای

   


شوخی خرکی

شنبه 13 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سیلاااااااااااااااااااااااام
خوفید ، خول مولای گل

منم خوبم دیگه انقدر نپرسید

واییییییییییییییی دیروز خیلی روز خوبی بود ساعت 10 بیدار 11 مهونامون اومدن ، بعد دیگه تا ساعت 12 شب خونمون بودن ، دیروز داداش نازیین باید یه مقاله می نوشت اومد بود امیر براش کاملش کنه داداش منم خرخون عاشق درس مشغول شدن حسابی مگه اینا دیگه دل می کندن از این برگه هااااااا ، دیگه انیس هم خوب بود خداروشکر از جلد بچه مثبت دراومد بود یه خرده همراه منو نازنین شده بود اودیم نشستم پشت سیستم نازین یه چیزی دید خوش اومد فلشو اورود واسش بریزم دیدم لامصب 235 اهنگ داره انقد خوش حال شدم دیگه همشونو گرفتم حالا گوش ندادم تا شب که دیگه خواستم بخوابم یه 2 ساعت زود تر می رم که اهنگ هاشو ببینم چیه ؟ دیگه بعدش رفتم کلی حرف زدیم عکس فیلم دانلود کردیم بعدش گرفتیم مث خرس خوابیدم تا ساعت 8 لامصب این انیس زیاد می خوابه منم میبینمش خوابم میگره هم اون هم نازینن دیگه بیدار که شدیم هم اون نصفی از درساشو انجام نداه بود هم نازنین منم دیدم اونا می خوان درس بخونن منم رفتم واس آهنگ گذاشتم گوش کردم ، خخخخخ بچه خر خونن دیگه 

دیگه گذشت تا امروز ساعت 11 که خوابیدم خیلی خسته بودم ، بعد تازه افتاده یادم لباسامو اتو نکردم از این طرف سرویسم بوق میزد من هنوز داشتم اتوووو می کردم یه اوضاعی بود مامانم می گفت رهااااااااااااااااااااااااااااااا سرویست ، امیر هم نرفته بود داشگاه می گفت رفت من هیی بد تر استرس می گرفتم یعنی اون لحظه که رفتم سوار شدم حس می کردم الا که سکته کنم از بسم بهم استرس وارد شد

بعد که وارد مدرسه ... شدم تازه یادم افتاده بعله فعالیت هامو نیاوردم یهو کیفمو وسط سالن (یه جورایی خالی کردم ) خالی کردم هی دارم لای کتابمو می گردم بعد دوباره یادم افتاده که فعالیت هام توی پوشه کلاسیمه که اونم نیاوردم از گیجی خودم خندم گرفته دیگه با مثلا ناراحی وارد کلاس شدم ( روی در کلاسمون سایه نوشته دیوانه خانه ) اوج محبتشون به بچه ها  دیدم سارا عسللل دارن داد میزنن اعههه رها اومد بعد سلام اینا گفتن فعالیتا ها رو اوردی ما نیاوردیم قیافه من  منم نیاوردم و این بود جمله ای که باعث شد این دوتا رم کنن منم بدبدو رفتم پشت روناک قایم شدم و گفتم که منو نجات بدت و حالت روناک بیچاره کاملا هنگ کرده بود دیگه اونا یه کتیکی از دست روناک نوش جان کردند یعنی روناک افتاد دنبالشون خخخخخ
بعد دیگه سایه اومد رفتیم نماز بعدش فرادا خوندیم بدوبدو اومدیم کلاس که یه کاری کنیم ، دیدم بعله هیچ کدوم از بچه های کلاس نیاوردن حالا خوب بود همه باهم متحد می شدیم می گفتیم شما نگفتین واس فعالیت دیگه زنگ اول که گران ( خخخخخخ من عاشق لحجه دبیرمون هستم ) داشتم چقدر خنیدیم ما به این دبیر بنده خدا به قواءد می گفت گواید خخخ دیگه آخر انقدر خندیدیم یه ربع به زنگ جامونو عوض کرد زنگ دوم که من  قرار بود کنفراس بدم درحالی که فقط یه نگاهی انداختم به کتاب انقدر هم چرت پرت گفتم خودم خجالت کشیدم دیگه یادم باشه از این کنفراس ها ندم

زنگ تفریح هی این عسل از جلوی ما میومد ما جلو جلو می رفتم اون عقب عقب هی میومد جلوی پای من دیونه کرد این بشر هی می گفتم عسلییی عسلللللللللللللللللللللللللل خدا نابودت کنه با آخر هم خوردیم باهم زمین
دیگه رفیتم توی کلاس من یه کاری کردم یعنی حواسم نبود با پام زدم با سایه ( این بشر همیشه دنبال شر میگرده ) لباسش یه خرده خاکمی شد اومد منو یکی محکم زد با مث چی انگار جفتک میداخت بعد یکی زد به سارا این بود که شروع شد این چهار تا بلایی سر منو اوردن همه لباسم جای کفش اونا بود منم دیگه خسته شده بود حال نداشتم از خودم دفاع کنم فقط جیغ میزدم که برن عقب لامصبا مگه از رو می رفتن دیگه خانم اومد تموم کردن یه جوری بود لباسمام که وقتی خواستم برم پای تابلو خانم گفت نمی خواد برو لباسمو تمیز کن دبیری که از اول سال تا حالا یه بار ما خندشو ندیده بودیم افتاده بود خنده بعد که اومدم جریانو پرسید منم از حرصم تمام ماجروا تعریف کردم کلی اه ناله که خانم روز اول هفته یه بلایی سرم اوردن اونم اولش خندید بعد شروع کرد با سایه سارا حرف زدن اونا هم می گفت خانم حقشه یعنی می خواستم بزنم لهشون کنم

دیگه زنگ ریاضی از  دوساعت نیم ساعت فقط توی فاز ریاضی بودیم اونم همشه یه نفر رفت تمرین حل کرد


خلاصه روز خلییییییییییییییییییییییی خوبی بود

   


چالش

جمعه 12 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

















































حالا خودم بگم بعد شما بگید :

ریاضی
50
رومی
می شدم دبیر ریاضی

5 اچ تی سی


کودک درون من 1
  اگع 24 ساعت نامری بشم میرم مردم رو می ترسونم

به دکتر می گفتم گزنه 2

اره

پسر باید آدم باشه و همچنین مرد

اون موقعی که گوشم دستم بود میزاشتم زیر بالشتم
 اوینو شما باید بپرسی
 نمی ترسم
رها خوشمله

اوفففففف تموم شد

   


مطلب رمز دار : من...

پنجشنبه 11 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   


مجنون...

پنجشنبه 11 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

من قصه تو رو تا ابد و همیشه اینجوری شروع میکنم...

یکی بود...

هنوزم هست..

خدایا همیشه باشه...

............................................

من تو را...

ناز تو را...

عشق تو را...

همه دربست ، برای دل خود میخواهم...

قیس مجنون شده ام..میدانم...

با همه ناکوکی..

با همه بی باکی...

شور فرهادی من گل کردست..

ای بنازم به ید همت مردانه ی عشق که مرا خوب تحمل کردست..


چقدر این متن و عکس رو دوست دارم

یه جوریه خود به خود به دل آدم میشینه :)

:)

از صبح که بلند شدم مدام دارم آهنگ گوش میدم آنگار توی این دوماه کمبود آهنگ گرفته بودم :)  :)


فردا نهار مهمون داریم دوست بابامه از قم می خوان بیان ، یه دختری داره اسمش نازینن زهرا هست خیلی شیرنه خوشم میاد ازش همیشه که باهش حرف میزنی یه جوابی داره که بهت بده ، خوبش اینه که همیشه به انیس تیکه میندازه نمدونم این بشر چرا انقدر ساکت و مظلومه دوست دارم اذیشتش کنم این دختره نازنین رو که میبینم بیشتر علاقه مند میشم 


+ تصمیم گرفتم تا یه مدتی خاطره نوشت هامو رنگی بزارم :_)
+ اسم وبلاگ یه خرده مسخره هست می خوام تغیرش بدم:__)
+شنبه اون هفته یه غلطی کردم یعنی جو گرفتم گفتم درس 11مطالعات رو من کنفراس میدم سارا بهم گفت نکن پشمون میشی گوش نکردم حالا دارم نگاش می کنم تا فهمیدم چه گ و ه ی خوردم خیلیییی زیاده ، 3 پشت و روش مطلبه اونم برای من که اصلا حس درس خوندن ندارم :_____)
+ فردا می خوام  یه چادر بحرینی بخرم همچنین یه گیر هایی مال زیر روسری دیدم خیلی خوشگه  از اونا هم باید بخرم


فعلا بای

   


امام رضا

چهارشنبه 10 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

هعییی امروز دلم بدجور هوای امام رضا کرده بود توی این سایت ها بودم چه عکسای قشنگی بود چه نوا های زیبایی گوش کردم خیلی دوس داشتم امروز حرم امام رضا بودم

داشتم دنبال شعر میگشتم به شعر قشنگ بر خوردم خوندم قشنگ بود :

چندیست دارم عشـــق را در عــقل میجویم
این را در آن پیـــــدا نمودم راست میگویـــــم

عاشق که بودم در دلـــم هی رفت و آمد بود
می آمد عشق این و آن از هر طرف سویــم

عاقل شـــــدم! دیدم تو چیز دیگری هستی...
دیوانه ام کردی! فقط کوی تو شد کویـــــــم

حتی شمیمِ سیــبِ سرخِ کربـــــــــلایی را
مــــــــن از حــــــریمِ سبزِ رضوانِ تو میبویم

من هم شبیه رودها ســــــــوی تو می آیم
تا اینکه دریــــــــایی شوم! غرق تکاپویـــــم

مجنون و عاشق های خوبِ تو فــــــــراوانند
بین کـــــبوتر های تو زاغـــــی سِـــیَه رویم

صیاد بسیار است و من صیدی پریشانـــــم
ای مهربانم! فکر کن من نیز آهــــــــــــویم




هعیییییی خوش به حال اونایی که خونشون مشهده
از فراد هم ماه محرم و صفر تموم میشه نمدونم چه جوری انقدر زود گذشت

   


یک روز و نصفی

سه شنبه 9 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سیلاممممممممممممم
خوبید ، اره دیگه خوبید

هعیییییی من رفتم بروجرد کلی خوش گذشت ، شنبه بعد از مدرسم که مامانم اینا اومدن دنبالم رفتم بروجرد ، بعد غروب رسیدم مستقیم رفتیم خونه عزیز بابا مراسم داشتن ( راستیی داداشم هم اومده هم هوراااااااااا هم وایی حالا میگم چرا ) دیگه خیلی خوب بود البته اونا همه سرما خورده بودن من بیچاره چون تازه داشتم بهتر می شدم رفتم یه گوشه نشستم واس خودم با گوشی کار کردم اگه نزدیکشون می شدم داغون می شدم دیگه از راه دور کلی چرت پرت گفتیم و خندیدم صبحشم رفتیم خونه عزیز مامان عزیز جونم مثل اون یکی عزیز جونم نزری داشت البته عزیز بابا حلیم داشتن و عزیز مامان شعله زرد که من از هر دوتاشون بدم میاد خیلی کیف داد دیگه از نهال پرسیدم که چه جوری اون عکسا رو پاک کنم بهم یاد داد که چیکار کنم کل عکسایی سیستم پاک بشن که اون یاد گرفتم می خوام حالا انجام بدم .

واییی دوشنبه منو داداشم یه دعوای کردیم که دومی نداشت ، من داشتم با مامانم جرو بحث می کردم این امیر پرید وسط جرو بحث ما هی چرت پرت گفت منم کلی بهش فوش دادم اونم عصبانی شد منم توی آشپز خونه وایستاده بودم کنار اوپن بعد دیدم در قابلمه کنار دستمه برداشتم پرتش کردم سمتش خخخخخ اونم خورد به زانوش خخخخ اومد سمتم که موهامو بکشه منم فرار کردم پشت عزیز جونم خخخ  از اون مامانم می گفت امیر ولش کن از اون طرف امیر می گفت مامان این خیلی لوسه باید ادب شه منم بهش گفتم ( البته اگه چنین فوشی جلوی بابام به داشم بدم خیلی ناراحت میشه ) گ و ه خوردی اونم چون عزیز بهش می گفت امیر ولش کن برو اونور رفت و در و محکم بست خخ همیشه تا حالا دعوا های ما همش چرت و پرت بوده تا حالا به در قابملمه نرسده یا تا حالا امیر دنبالم من نیفوتاده 

ولی خیلی کیف داد دنبال یه دعوا می گشتم ، دیشب از شانس بد ما وای فای که بالای 10 نفر بهش وصل بودیم تموم شد ساعت 12 بود داییم می خواست شارژش کنه اما توی اون یکی کارتش که رمز دوم داتره حسابش خالی بود بلند شده ساعت 12 رفته بیرون کارت به کارت کرده به اون یکی که رمز دوم داره بعد اومده شارزش کرده من تازه میفهم معتاد به اینترنت یعنی چی بعد تا ساعت 3 بیدار بودیم 3 خوابیدم تا 4 ساعت 4 هم راه افتادیم اومدیم تهران .

از دوشنبه هم امتحانتا میان ترم مون شروع میشه ، هیچی درس بلد نیستم باید برم چابلوسی مامانم که ببینم برام یه معلم میگره بشینم سر درس البته یه ماه پیش بهم گفت خودم باید بشینم سر درس هیچی از درسی بلد نیسم
امروز فقط اکیپمون اومده بودن ( نه برای درس برای شیطونی )   امرو فقط 5 نفر بودیم کلاسمون زنگ اول که نشستیم توی سالن سایه هم با خودش زاق و لواشک البالویی اورده بود می گفت دیروز مامانش خونه خالش بوده داداش دیر اومده خونه اینا رو اوره واس سایه که چیزی به مامانش نگنه خخخخخخخ  اونم اورده بود باهم بخوریم خیلی خوش مزه بود اول صبحی + این که صبحونه هم نخورده بودیم واییییی خیلی حال داد زنگ دوم که توی آب خوری من حواسم نبود که در قمقم بازه ریخت روی عسل از اونجا اونا شروع کردن به آب بازی من بدبدخت هی می خواستم در برم نمی زاشتن بعد نمیشد تلافی نکنم خیس شدم زیاد نبود ولی به حدی بود که من سردم بشه دیگه کلی بهشون لعنت فرستادم رفتمن کنار شوفاژ خوشک شدم ولی کیف داد زنگ آخر هم که جرعت یا حقیقت بازی کردیم من همیشه جرعت انتخاب می کنم سارا گفت که رها باید بره بنویسه که فلان دبیر خر است نمیشد چون اسم دبیری بود که سر کلاسمون بود بعد دقیقا میزش روبه روبه تابلو بود جریمه من شد 10 کلاغ پر برم من همیشه انجام میدم این نمیشد دیگه این اولین باری بود جرتی رو انجام نداده بودم ، بعد اونم زنگ خورد که اومدیم توی راه هم نساء انقدر آهنگو زیاد کرد و مخره بازی درآورد ولی این چند روز  خیلی خوش گذشت مخصوصا امروز  

+ اها سایه دیروز خیلی دندونش درد می کرد امروز ساعت 5 نوبت داره کلی ترسوندمش خخخخخ
+ دیروز توی خونه عزیز مامان دختر دایی گرامیی رو دیدم نمدونم چرا وقتی این بشرو من می بینم خود به خود جوش میزنم ، اصلا خوشم ارش نمیاد
+ دوشنه مصادف با اولین امتحان و تولد فاطی

خدایا بابت تمام این چند روز شکرت

   


سوختن

شنبه 6 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سلامممممممم

وایییی امروز از همون اولش یه جورایی بد بود چون صبح از سرویس جا موندم ، یعنی صبحی زود بیدار شدم ولی چون خیلی خسته بودم در حال پوشیدن لباس هایم خوابم برد دیگه ساعت یه ربع به 8 بود که با داد مامانم بیدار شدم که رهااااااااااااااااااااااا جاموندی دیونم کرد تا زنگ زدم به بابام و بقیه کار هامو انجام دادم 8 بود و ساعت 8/30 بود که رسیدم مدرسه تا وارد کلاس شدم سایه مث این آماونی ها به طرف اومد یه لحظه ترسد و چسبیدم به در کلاس بیبنم احمق داره هر هر میخنده میگه کوفت چته میگه فعالیت نوشتی با یه حس غرور گفتم بعلههههههههههه  یکی زد تو سرش خودش بعد میگه نگاه کن خدا این روانی هم نوشته ، به سمتش هجوم برم که با داد دبیرمون سر جام وایستادم و رفتم نشستم و پالتمو گذاشتم روی شوفاژ(من نمدونستم روشنه ) کلی چرت پرت گفتیم و منم مشکل دیشب رو براشون گفتم همون چرت و پرتایی گفتن که خودم هم بلدم
بعد زنگ طالعات بود که قرار بود هم بپرسه هم فعالیت های کامل رو نگاه کنه منم نوشتم چون نمره امتحان میان ترم رو میداد دیدم مونا اومد توی کلاس دیدم گفت بوی سوختنی میاد منم داد زدم واییییییییییی کیفم سوخت ( کیفمو گذاشتم روی شوفاژ ) تا رفتم دیدم بوی کیفم بلند شده حالا نسوخته بود اما نزدیک بود پالتوم هم نزدیکه بود بسوزه یه شانس بزرگ اودم زنگ من فعالیتمو دادم سایه که اگه ازش خواست فعالیتو نشون بده و فقط اسم منو می خواست عوض کنه منم نخونده بودم چون چهارشنبه پرسیده بود و نمره گذاشته بود جالب ابنجاس از همون پرسید نمره ( من چون اون هفته خونده بودم بلد بودم و خودم راضی هستم ) فعالیت هم داد ف نوبیت من که شد سایه سرع اسم رو عوض کرد نوبت سارا همچنین و اینجوری شد که هم نمره فعالیت داد هم پرسش اصلا هم نفهمید و فقط یه نگاه سر سری انداخت
دیگه بابام برنامه ریزی کرده واسه بروجرد میگه فردا بعد از مدرسه من میرم دوشنبه غروب هم برمیگردیم بهش میگم بابا من شنیه نمی رم تا جمعه بمونیم میگه نه میگه داداششت میاد از درسساش عقب مونده باید بیاد بشینه سر درسش خوب اون به من چه اه

همین دیگه اینم امروز من

فعلا باییی

   


درگیر آرامش

شنبه 6 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

   


سوال

جمعه 5 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سلامممم

من یه سوال خیلیییی فوری دارم درباره سیستمه هر کی خیلی ماهر بیاد بگه
 یه غلطی کردم حالا نمی تونم جمعش کنم ممنونم میشم بگه

   


کادو

جمعه 5 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |



یه بسته از این میزکار کیبرد گل گلی همراه یه سری بر چسب دیگه هست این بسته اوله



یه بسته ازین دفتر بازم همراه برچسب های رنگی کوچلو



یه بسته 8 تای هم از این خودکار های ژله ای برای فاطمه سفارش دادم








و یک بسته ازینا اما این نیست و اولی قرمز و دوم همین رنگی سوم سورمه ای هست

این 4 بسته که هرکدمشون یه چیزه برای تولدت دوست جونیم سفارش دادام نمی دونستم براش چی بخرم می خواستم اولش بهش پول دادم ولی مامانم گفت قبول نمیکنه اینا هم می خوام بزارم توی یه ساک دستی خوشگل که پارسال یه بسته 6  تایشو از رنگ رنگی گرفتم بزارم اون صورتی گل گلیه

چطوره ؟؟؟؟

عایا خوبه چیزایی که سفارش دادم؟؟؟

   


دل تنگ

جمعه 5 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

سلام

امروز هم مث هر روز دارم خاطرات میزارم  تا روزی که ممکنه دیگه  نشه این خاطرات روزانه رو بزارم و شاید روزی دیگه نباشه بعد اون روز

خیلی دلم تنگ شده واس داداشم تازه دارم میفهم چقدر دوسش دارم ، چقدر عاشق داداشم هستم دلم تنگ شده واس اذیت های روزانش ، واس غرغر هاش که مث مامان بزرگ هاست ، واس گیردانشان ،  من چه جوری تا 2شنبه تحمل کنم همیشه بهش کلی فوش میدادم ولی حالا کلی قربون صدش میرم

امروز از ساعت 10 نشستم پای درس تا حالا که 3 است کلی فعالیت عقب افتاده داشتم که نشستم نوشتم از حالا دارن نمره فعالیت واس ترم اول میدن ، دوشنبه احتما میریم بروجرد عزیز بابا مراسم دارن نمدونم حالا شاید بریم. می خوام موهامو کوتاه کنم البته یه کم ، حالا هم می خوام برم آهنگ گوش کنم بعد اگه حوصله داشتم دوباره بشینم سر درسم


+ 2 شنبه هفتهای دیگه تولد فاطمه هست یه سری از بچه های کلاس خومون هستن و کلاس A براش رفتم توی سایت رنگ رنگی یه سری بسته های جالب سفارش دادم 4 بسته هستن با لوازم مختلف و قشنگ
 


فعلا بای

   


فارسی آینده

پنجشنبه 4 آذر 1395 نویسنده: رها آزاده |

   


درباره وبلاگ

من یه دخی تیر ماهی هستم از هرچی که خوشم بیاد یا دوس داشته باشم میزارم هیچی اینجا دفتر خاطرات مجازی منه از شیطنطام میگم از همه چی میگ خلاصه خخخخخ
رها آزاده

آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :